X
تبلیغات
love


love

از صدای سخن عشق ندیدم خوشتر

پدری به پسرش وصیت كرد كه در عمرت این سه كار را نكن. بعد از این كه پدر از دنیا رفت پسر خواست بداند كه چرا پدرش به او چنین وصیتی كرده؟ پیش خودش گفت : «امتحان كنم ببینم پدرم درست گفته یا نه». هم زن گرفت، هم قرض كرد هم با آدم كم عقل دوست شد.


روزی زن جوان از خانه بیرون رفت. مرد فوری رفت گوسفندی آورد و در خانه كشت و خون گوسفند را دور خانه ریخت و لاشه اش را زیرزمین پنهان كرد. زن وارد خانه شد و به شوهرش گفت : «چه شده؟ خون ها مال چیست؟» مرد گفت : «آهسته حرف بزن. من یك نفر را كشته ام. او دشمن من بود. اگر حرفی زدی تو را هم می كشم. چون غیر از من و تو كسی از این راز خبر ندارد. اگر كسی بفهمد معلوم می شود تو گفته ای.»

زن، تا اسم كشته شدن را شنید، فوری به پشت بام رفت و صدا زد : «مردم به فریادم برسید. شوهرم یك نفر را كشته، حالا می خواهد مرا هم بكشد.» مردم ده به خانه آنها آمدند. كدخدای ده كه كم عقل بود و دوست صمیمی آن مرد بود فوری مرد را گرفت تا به محكمه قاضی ببرد. در راه كه می رفتند به آدم نوكیسه برخوردند. مرد نوكیسه كه از ماجرا خبر شده بود دوید و گریبان مرد را گرفت و گفت : «پولی را كه به تو قرض داده ام پس بده. چون ممكن است تو كشته بشوی و پول من از بین برود.»

به این ترتیب، مرد، حكمت این ضرب المثل را دانست. سپس لاشه گوسفند را نشان داد و اصل ماجرا را به قاضی گفت و آزاد شد.(اقاحسام  از داستان زیبای شما متشکرم  ممنونم که اومدی  و این داستان رو برام گذاشتی)
����� ��� �� سه شنبه پنجم آبان 1388���� 7:55 قبل از ظهر ���� نازی|

سلاااااااااااااااااام با یه آپ تازه اومدم حالادو روز نبودیما  دل همه دوست جونا برام یه ذره شدهخوب  ببخشید دیگه سعی میکنم دیگه تکرار نشه ممنونم از همه دوستای خوبم  که تو این مدت که نبودم منو شرمنده کردند و اومدند و نظر گذاشتند مخصوصا از پونه جونم که خیلی برام عزیزه ودوست جدیدم مایا  که خیلی منو شرمنده کردندوهمینطور نوک طلا و مخمل  جونم  که براشون ارزوی خوشبختی میکنم وامیدوارم همه لحظاتشون سرشار از عشق و شادی باشه  و ازهمه اونهایی که  اومدند و نظر گذاشتند  تشکر میکنم ارادتمند همه شما

در راستای اینکه بحران بی شوهری در جامعه امروز بوجود آمده کلیه خانمهای محترم می تونن

از روش های زیر استفاده کنن و البته مراقب باشن که سوءاستفاده نکنن .

۱ـ روش کوزه آیی : همان روش قرن های قدیم که دختر کوزه به دوش به سمت رودخانه

میرفت پسر به کوزه می خوره کوزه بشکست و بعد چنین گفته اند که :

اگر با من نبودش هیچ میلی چرا ظرف مرا بشکست لیلی

نتیجه گیری : بحران ازدواج حال حاضر بخاطر لوله کشی شدن آبه .

۲ـ روش عرفانی : چهل شبانه روز جلوی خونه رو آب و جارو میکنی و ده تا شمع روشن میکنی شکلات بین مردم تقسیم میکنی تا مرد آرزوهات بیاد.

نتیجه گیری : در صورت کمبود شمع میتونین فانوس هم روشن کنین .

۳ـ روش سوسکی : بخاطر ترس از یه سوسک که حتی میتونی خودت اون رو تو خونه یا کوچه کار بزاری همچین محکم میپری تو بغلش و بهش می چسبی که هیچ جور نتونه تو رو از خودش جدا کنه .

نتیجه گیری : با تشکر از کلیه سوسک های محترم مقیم مرکز و حومه .

۴ـ روش تیپ : انواع تیپ های مختلف روی خودت پیاده میکنی بیست و دو کیلو لوازم آرایش روی خودت خالی میکنی و سعی میکنی تا آنجا که ممکن است لباس ها مورد توجه باشند طوری که هرکس که تو خیابونه مجبور بشه حتما یک بار شما را نگاه کنه بعد گوشه خیابون می ایستی تا شوهر مناسب سوارت کنه .

نتیجه گیری : خطر احتمال از بین رفتن آبروی چندین و چند ساله تان وجود دارد اما چون به خاطر ازدواج است مسئله نیست این دفه !

۵ ـ روش خر خونی : تو کلاس و مدرسه و دانشگاه نمره بیست کلاس میشی بلاخره تو کل سال های مدرسه یه خر خون دیگه پیدا میشه که بیاد سراغت و باعث بشه که نترشی .

نتیجه گیری : اگه شوهر پیدا نشد تا مقطع دکترا ادامه بدین و بعد ترک تحصیل کنین.

۶ ـ روش مایه داری : با دوستان توی انواع پارتی های شبانه و پیست های اسکی و باشگاه های بیلیارد و بولینگ هر کوفت و زهر مار دیگری که میتونی شرکت میکنی و حواست فقط به یه شوهر مناسب هست تا چیز های دیگه .

نتیجه گیری : سعی کنین همیشه چند میلیون در کیف خود داشته باشین.

۷ـ روش مذهبی : توی انواع مجالس مختلف مذهبی شرکت میکنی توی هیچ چیز کم نمی آری جایی نیست که مراسمی باشه و تو اونجا نباشی تا بلاخره یه شوهر گیرت بیاد .

نتیجه گیری : التماس دعا خواهر .

۸ ـ روش فامیلی : یه کاغذ بر میداری و اسم تمام پسرهای فامیل از سن پنج تا پنجاه ساله رو که ازدواج نکردنن رو روش می نویسی بعد شروع به بررسی و تفکیک میکنی و اونهایی که شرایط را دارن رو انتخاب میکنی و یه برنامه ریزی برای عملیات تاکتیکی که بلاخره یه کدوم رو خفت کنی .

نتیجه گیری : می تونین روی یه بچه پنج ساله برای بیست سال آینده برنامه بریزین

۹ ـ روش نامردی : جلوی یکی از این ماشین های پلیس یه دفعه می پری پسره رو میگیری تو بغلت و دستت رو میکنی تو دستش و ازش... (سانسور ) میگیری تا بعد از تعهد توی کلانتری مجبور بشه که باهات ازدواج کنه . البته این روش برای اونهایی است که از کلیه روش های بالا نا امید شده اند.

نتیجه گیری : در تعهد نامه کلانتری حتما مقدار مهریه را ذکر کنین .

 

����� ��� �� پنجشنبه نهم مهر 1388���� 9:14 قبل از ظهر ���� نازی|
 

خر جوانی میخواست زنی اختيار کند. سر انجام مادر خويش را مجبورکرد که به خواستگاری ماچه خر همسايه برود. مادر که پاردُمش از گردش روزگارساييده شده بود به اوگفت : الاغ جان ، برای ازدواج بايد مغز خر و دل شير داشت، می دانم که اولی را داری ولی از داشتن دومی بيم دارم.

نره خر که از عطر يونجه زار و بوی دلدار سرمست بود، پاسخ داد : مادرجان به خود بيم راه مده ،هرچه خواهی از مرحوم پدر به ارث برده ام، ديگر نگران چه هستی
،اکنون آنچه می توانی در حق اين خرترين انجام بده که يار چشم انتظار است و رقيب بسيار.

سرانجام مادر با اکراه به خواستگاری رفت و پس از چندی به ميمنت و مبارکی خطبه عقد جاری شد
و زندگی سرشار از خريت آنها آغاز گرديد و اينک ادامه ماجرا...



 

چون که شد صيغه عاقد جاری                      هر دو گشتند خر يک گاری

بعد آن وصلت خوب و خَرَکی                         هردو خوشحال وليکن اَلَکی
هر دو خرکيف ازين وصلت پاک                 روز وشب غلت زنان در دل خاک
نرّه خر بود پی ماچۀ خويش                        آخورش چال ، علف اندر پيش
ماچه خر با ادب و طنّازی                           داشت می داد خرک را بازی
بُرد سم های جلو را به فراز              پوزه چرخاند به صد عشوه و ناز


گفت به به چه خر رعنايی                          مُردم از بی کَسی و تنهايی
يک طويله خری ای شوهر من                     تو کجا بوده ای ای دلبر من
بين خرها نبود عين تو خر           آمدی نزد خودم بی سر خر
نه بود مادر تو در بر من           نه بود خواهر تو سرخر من
چون جدا گشتی از آن جمع خران            کور شد چشم همه ماچه خران
بعد ازين در چمن و سبزه و باغ           نيست غير از من و تو هيچ الاغ


يونجه زاريست در اين دشت بغل           ببر آنجا تو مرا ماه عسل
زود می پوش کنون پالون نو           پُر بکن توبره از يونجه و جو
باز شد نيش خر از خوشحالی             گفت به به چه قشنگ و عالی
عرعری کرد به آواز بلند            هردو از فرط خريّت خرسند
ماچه خر بود پر از باد غرور              که عجب نره خری کرده به تور
بعد ماه عسل و گشت و گذار           نره خر گشت روان در پی کار
شغل او کارگر خرّاطی             گاه می رفت پی الواطی


نره خر چون خرش از پل رد شد           با زن خويش شديداً بد شد
عرعر و جفتک او گشت فزون           دل آن ماچه نگو، کاسۀ خون
ماچه خر گشت، بسی دل نگران           چه کند با ستم نرّه خران
مادرش گفت کنون در خطری           زود آور به سرش کره خری
ميخ خود گر تو نکوبی عقبی           مگر از بيخ تو جانا عربی
ماچه خر حرف ننه باور کرد           پالون تاپ لِسَش دربر کرد


دلبری کرد به صد مکر و فسون           ماچه خر ليلی و شوهر مجنون
بعد چندی شکمش باد نمود           از بد حادثه فرياد نمود
گشت آبستن و زاييد خری           شد اضافه به جهان کره خری
نره خر ديد که افتاده به دام           جفتک خويش بيافزود مدام
ماچه خر داد ز کف صبر و شکيب           در طويله تک و تنها و غريب
يک طرف کره خری در آغوش           بار يک نره خری هم بر دوش


گشت بيچاره، چو اين کاره نبود           جز طلاق از خرنر چاره نبود
کرد افسارو طنابش پاره          شد  جدا ماچه خر بيچاره
تازه فهميد که آزادی چيست           درجهان خرمی و شادی چيست
ديگر او خر نشود بيهوده           تازه او گشته کمی آسوده
هرکه يک بار شود خر، کافيست           بيش از آن احمقی و علافيست
مغز خر خورده هرآنکس که دوبار           با خری باز نهد قول و قرار
گفتم اين قصه که خرهای جوان           پند گيرند ز ما کهنه خران

����� ��� �� دوشنبه یازدهم خرداد 1388���� 7:39 قبل از ظهر ���� نازی|

*داخلی/ایستگاه مترو-سکوی سوار شدن برای ترنها:

عده زیادی از مردم ایستاده اند تا پس از ایستادن ترن سریعا سوار شوند. ترن وارد ایستگاه شده و در آن باز می شود. همه کوچه باز می کنند تا اگر کسی می خواهد پیاده شود، پیاده شود. پس از 15 ثانیه مکث، برخلاف انتظار کسی پیاده نمی شود.

مرد 1: آقا کسی پیاده نمی شه.

هیچ صدایی نمی آید. در همین لحظه یک مسافر از این کوچه باز شده استفاده کرده و به سرعت سوار می شود. متعاقبا مرد 1، مرد 2، مرد 3 نیز سوار شده و مرد چهار با کمی فشار خود را جا می دهد و دیگر جایی باقی نمی ماند.

یکی از مسافرین پیر مرد داخل واگن: آقا هل نده.

آژیر در بلند می شود. یک مسافر دیگر که همراه خود یک قابلمه بزرگ دارد، دیگر مسافران ایستاده روی سکو را کنار زده و خودش را با فشار بسیار زیادی داخل ترن جا داده ولی قابلمه بیرون می ماند. در بسته می شود ولی دوباره باز می شود. مسافر بیرون آمده این بار قابلمه را با فشار در دیگر مسافران فرو کرده و خود بیرون می ماند. در بسته شده و باز باز می شود. این کار را به انواع و اقسام حالت های مختلف امتحان می کند ولی موفق یه سوار شدن، نمی شود. ترن هنوز در ایستگاه منتظر است. همه کلافه اند.

مرد 2: آقا بذار با قطار بعد بیا.

مرد قابلمه به دست: نمی شه آقا. دیرم شده. باید این قابلمه رو برسونم.

انگاری که فکری به ذهن رسیده باشد.

مرد قابلمه به دست: آها...

قابلمه را می گذارد کف قطار و خودش می ایستد توی آن و محکم خودش را فشار می دهد تو. در بسته می شود. ترن راه می افتد.

 

*داخلی/داخل ترن:

همان پیر مرد مسافر داخل واگن: آی ... آخ... یه خوردی دیگه... یک کم محکمتر. آقا بازم هل بده.

یکی دیگر از مسافران داخل واگن: آقا چه تون شده حالتون بده؟

همان پیر مرد مسافر داخل واگن: آخیش ... حالا شد... بالاخره شیکست. خدا امواتتون رو بیامرزه..

همان یکی دیگر از مسافران داخل واگن: چی شیکست آقا؟ چیزی تون شد؟

همان پیر مرد مسافر داخل واگن: قولنجم آقا. یک ماه و نیمه پدرم رو در آورده. بالاخره خلاص شدم از دستش. قولنجم شیکست. داشتم می رفتم دکتر که دیگه حل شد، الحمدالله.

 

*داخلی/ایستگاه مترو بعدی-سکوی سوار شدن برای ترنها:

در باز می شود . دوباره کوچه باز می شود. مرد قابلمه به پا بیرون می آید. عده ای پیاده می شوند که در میان آنها همان پیرمرد مسافر داخل واگن نیز هست.

همان پیرمرد مسافر اینبار خارج از واگن: مترو متشکرم.

مرد قابلمه به پا دوباره سوار می شود. مردهای یک و دو و سه و چهار جدیدی نیز سوار می شوند. ازدحام بسیار زیاد است و جای سوزن انداختن نیست. ترن راه می افتد.

 

*داخلی/داخل ترن:

دختر جوانی که تحت فشار دیگر از کوره در می رود و فریاد می زند.

دختر جوان: مرتیکه عوضی یک کم برو عقبتر. خفه شدم.

مرتیکه عوضی: خانم به خدا دست خودم نیست. از عقب دارن هل می دن.

دختر جوان: حیوون محرم، نامحرم حالیت نمی شه؟

مرتیکه حیوان: چرا خانم! ولی جا نیست. چیکار کنم؟

دختر جوان: بی شعور خودت مگه خواهر، مادر نداری؟

مرتیکه بی شعور: خواهر نه ولی مادر دارم. بهتر نبود شما قسمت بانوان سوار می شدید؟

دختر جوان: (پیش خودش)چه خوب، خواهر نداره! (بلند فریاد می زند) کثافت به تو چه؟ مگه تو چی کاره ای؟ مفتّشی؟

مرتیکه کثافت: نه خانم. مهندسم. مهندس الکترونیک. ولی اینجوری خوب نیست آدم میون مردها بیاد. واسه خودتون سخت می شه.

دختر جوان: آخه لجن! اگر من هم یه آقای مهندس با اصل و نسب، با یه سقف بالا سر داشتم، مجبور نبودم اینطوری بچپم این تو.

مرتیکه لجن: راستی، من خونه هم دارم. ماشینم دارم ولی واسه جلوگیری از آلودگی هوا از مترو استفاده می کنم.

دختر جوان: شما خیلی انسان شریفی هستید. من ایستگاه بعد باید پیاده شم. اگه ممکنه کمکم می کنید تا از این باغ وحش راهت برم بیرون.

مرتیکه شریف: خواهش می کنم. بله ... حتما.

 

*داخلی/ایستگاه مترو بعدتر-سکوی سوار شدن برای ترنها:

در باز می شود. دوباره کوچه باز می شود. مرد قابلمه به پا بیرون می آید. عده ای پیاده می شوند که در میان آنها دختر جوان و مرتیکه عوضی حیوان بی شعور کثافت لجن شریف هم هستند.

هر دو با هم: مترو متشکریم.

مرد قابلمه به پا دوباره سوار می شود. مردهای یک و دو و سه و چهار جدیدتری نیز سوار می شوند. ازدحام بسیار زیاد است و جای سوزن انداختن نیست. ترن راه می افتد.

 

*داخلی/داخل ترن:

پسرک جوانی که روی یکی از صندلی ها نشسته و مشغول ور رفتن با موبایلش است، ناگهان فریاد می زند.

پسرک جوان: مامان! مامان!

اشک در چشمان پسرک جوان جمع شده است. همه مات و مبهوت مانده اند که چه شده؟

یکی از مسافران داخل واگن: چی شده پسرم؟

پسرک جوان: نه ... من پسر شما نیستم. من پسر هیچ کی نیستم. البته تا حالا نبودم. ولی بالاخره مامانم رو پیدا کردم.

همان یکی از مسافران داخل واگن: چی شده خُب؟ بگو جون به سرمون کردی پسر!

پسرک جوان عکس کودکی را که داخل موبایلش است به مسافر نشان می دهد.

پسرک جوان: این عکس بچگی های منه. یعنی سه سالگی مه.

همه مسافرها با هم: خُب؟!

پسرک جوان: از چهارسالگی تو یتیم خونه بزرگ شدم.

همه مسافرها با هم: حیوونی... آخی!

پسرک جوان زار زار می گرید.

پسرک جوان: از همون بچگی پدر و مادرم رو گم کردم. از 15 سال پیش.

ناگهان صدای موزیک هندی فضای واگن را پر می کند. همه مسافرها با هم به یکی از مسافرین دیگر نگاه می کنند. حتی همان مسافر هم به خود نگاه می کند. پس از کمی مکث با دستپاچگی موبالش را از توی جیبش در می آورد و سریعا آن را خاموش می کند. مسافرها دوباره به پسرک نگاه می کنند.

همه مسافرها با هم: خُب ... حالا؟

پسرک جوان: یکی تو این واگن واسم این عکس رو بلوتوث کرده.

همه مسافرها با هم: آهان!

پسرک جوان: حتما مامانمه. مامان آزیتا. مامان آزیتا کجایی؟

همان یکی از مسافران داخل واگن: چه جالبه. اسم مامانت رو می دونی؟

پسرک جوان: نمی دونستم. ولی اسم بولوتوثش اینه. مامان آزیتا.

همه مسافرها با هم: مامان آزیتا. مامان آزیتا.

پسرک جوان: من همون «سکسکه» ام. اسم بولوتوثم سکسکه بود.

همه مسافرها با هم: اسم بولوتوثش سکسکه اس.

همین طور که پسرک جوان و مسافرها آزیتا را صدا می کنند، مسافرها یکی یکی کنار زده می شوند و ناگهان مرد درشت هیکلی با سبیل های چنگیزی جلوی پسرک جوان ظاهر شده و محکم می زند توی گوش پسرک جوان.

مرد درشت هیکل: اگه دست خودم بودی که نمی ذاشتم اینطوری تربیت شی!

پسرک جوان جای سیلی روی صورتش را می مالد.

پسرک جوان: مامان آزیتا شمایی؟

مرد درشت هیکل: نه، من بابا رستمم. اسم بولوتوثم آزیتاس.

همه مسافرها با هم: چرا می زنی طفل معصوم رو؟

بابا رستم موبایلش را در دست می گیرد و رو به مسافرها می چرخاند تا همه عکس داخل آن را ببینند.

همه مسافرها با هم: وای وای وای وای...

همه مسافرها دستانشان را روی چشم هایشان گذاشته اند و از بین انگشتانشان عکس مستهجن توی موبایل را نگاه می کنند.

بابا رستم: حالا فهمیدین؟ تو مگه دین و ایمون نداری که از این بی ناموسی ها می کنی؟ هان؟ اگه زن می خوای بگو تا واست بگیرم. البته تو این مایه ها شاید نشه پیدا کرد ولی خودم واست زن می گیرم.

پسرک جوان که سرش پایین است، ناگهان بابا رستم را بغل می کند و هر دو با هم و بعد هم همه مسافرها با هم بلند بلند گریه می کنند.

 

*داخلی/ایستگاه مترو بعدترین-سکوی سوار شدن برای ترنها:

در باز می شود . دوباره کوچه باز می شود. مرد قابلمه به پا بیرون می آید. عده ای پیاده می شوند که در میان آنها پسرک جوان و بابا رستم هم هستند.

هر دو با هم: مترو متشکریم.

مرد قابلمه به پا دوباره سوار می شود. مردهای یک و دو و سه و چهار جدیدترینی نیز سوار می شوند. ازدحام بسیار زیاد است و جای سوزن انداختن نیست. ترن راه می افتد.

 

*داخلی/ایستگاه های مترو بعد از این-سکوی سوار شدن برای ترنها:

مردم مختلف از زن و مرد و پیر و جوان خوشحال از مترو پیاده می شوند و همه از مترو تشکر می کنند. آدم های جدیدی سوار و پیاده می شوند و مرد قابلمه به پا نیز هم هست.

 

*P.O.V ترن مترو:

ترن به تونل روبرویش نزدیک و همه جا سیاه شده و صدای «مترو متشکریم» مدام اکو می شود.

 

����� ��� �� یکشنبه سوم خرداد 1388���� 6:42 بعد از ظهر ���� نازی|

*سفر به خیر*

بـــــوسه بی قید و بنـــد ......( طنز )

مردی به همسرش این گونه نوشت:

عزیزم این ماه حقوقم را نمی توانم برایت بفرستم به جایش 100 بوسه برایت فرستادم.

عشق تو

همسرش بعد از چند روز اینجوری جواب داد:

عزیزم از اینکه 100 بوس  برام فرستادی نهایت تشکر را می کنم.ریز هزینه ها:

1.با شیر فروش به 2 بوس به توافق رسیدیم.

2.معلم مدرسه بچه ها با 7 بوس به توافق رسیدیم.

3..صاحب خانه هر روز می اید و 2-3 بوس از من می گیرد.

4.با سوپر مارکتی فقط با بوس به توافق نرسیدیم بنابرین من ایتم های دیگری به او دادم.

5.سایر موارد 40 بوس.

نگران من نباش…هنوز 35 بوس دیگر برایم باقی مانده که امیدوارم بتونم تا اخر این ماه با اون سر کنم.


بوسه مگر چیست فشار دولب

اینکه گنه نیست چه روز وچه شب
����� ��� �� جمعه یکم خرداد 1388���� 3:15 بعد از ظهر ���� نازی|

محسن پسر داییم بود ما از بچگی با هم بودیم با هم بازی میکردیم وقتی هم که بزرگتر شدیم همیشه محسن تو درسا بهم کمک می کرد . محسن 2سال از من بزرگتر بود بعد از چند سالی که ما دوره ی ابتدایی و راهنمایی رو تموم کردیم متوجه شدیم که سخت عاشق هم شدیم .

1 سالی بود که من و محسن همدیگه رو به شدت دوست داشتیم که اگه 1روز صدای هم و نمیشنیدیم مریض میشدیم به خدا جدی میگم واقعا مریض می شدیم. دیگه کم کم کل فامیل موضوع عشق من و محسن رو فهمیده بودن و به یه چشم دیگه به ما نگاه می کردن

من رفته بودم دوم نظری و محسن پیش دانشگاهی بود ازدواج برای ما زود بود نمی تونستیم ازدواج کنیم چون هم خانواده ی من هم خانواده ی دایی مخالف بودن و می گفتن الان زوده بعضی وقتا که با محسن قرار می ذاشتم سرش گیج می رفت و خون دماغ می شد من خیلی از این موضوع ناراحت می شدم ولی اون میگفت دوست نداره خانوادش از این مسئله با خبر بشن نمیدونستم چرا اینجوری میشه.

بعد از دو سال حالا من پیش می خوندم و محسن دانشجوی رشته ی مهندسی عمران شده بود اونم دانشکده ی سراسری .

دیگه متلک های فامیل به اوج خودش رسیده بود که محسن اومد خاستگاریم بعد از کلی صحبت بالاخره خانواده ها راضی شدند که ما با هم ازدواج کنیم خیلی خوشحال بودیم باورم نمیشد بالاخره بعد از 4 سال دوستی قرار شد با هم ازدواج کنیم فرداش رفتیم آزمایش خون دادیم فردا صبح محسن رفت جواب آزمایش و بگیره  تا ظهر ازش خبری نشد خیلی نگران شدم هر چی زنگ می زدم کسی جواب نمیداد زنگ زدم خونه ی داییم دایی گفت محسن 1ساعت پیش اومد خونه و مستقیم رفت تو اتاقش. خیالم راحت شده بود ولی چرا جواب تلفنم رو نمیداد نگران شده بودم به دایی گفتم میشه باهاش حرف بزنم دایی رفت پشت در اتاقش چند بار صداش کرد جواب نداد در و وا کرد رفت تو که من فقط صدای یه داد شنیدم و تلفن قطع شد منم از هوش رفتم .

بعد چند دقیقه مادرم من و به هوش آورد گفت چی شد منم با اضطراب گفتم نمیدونم مامان فقط صدای داد دایی رو شنیدم هر جور بود خودمون و به خونه ی دایی رسوندیم دیدیم یه آمبولانس جلو دره جنازه ی محسن منو داره میبره که از حال رفتم .

بعد دو سه ماه که تقریبا به حالت طبیعی برگشتم متوجه شدم محسن من سرطان خون داشته و وقتی ایم مسئله رو میفهمه خودش و دار میزنه .......

 

����� ��� �� سه شنبه بیست و نهم اردیبهشت 1388���� 4:20 بعد از ظهر ���� نازی|
نظر بابا نظر نظر بابا نظر
����� ��� �� چهارشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1388���� 6:26 قبل از ظهر ���� نازی|

دعای روسپی                                                      http://i2.tinypic.com/qzf342.gif

راهبی در نزدیکی معبد زندگی می کرد . در خانه


روبرویش , یک روسپی اقامت داشت !
   


راهب که می دید مردان زیادی به آن خانه رفت و آمد


دارند ,تصمیم گرفت با او صحبت کند . زن را سرزنش


کرد : تو بسیار گناهکاری . روز وشب به خدا بی


احترامی می کنی . چرا دست از این کار نمی کشی


؟ چرا کمی به زندگی بعد از مرگت فکر نمی کنی … ؟!

زن به شدت از گفته های راهب شرمنده شد و از


صمیم قلب به درگاه خدا دعا کرد و بخشش خواست 


و همچنین از خدا خواست که راه تازه ای برای امرار


معاش به او نشان بدهد.اما راه دیگری برای امرار


معاش پیدا نکرد …


بعد از یک هفته گرسنگی , دوباره به روسپی گری


پرداخت .اما هر بار که خود را به بیگانه ای تسلیم


می کرد از درگاه خدا آمرزش می خواست …


راهب که از بی تفاوتی زن نسبت به اندرز او


خشمگین شده بود فکر کرد : از حالا تا روز مرگ این


گناهکار , می شمرم که چند مرد وارد آن خانه شده

اند !!!

و از آن روز کار دیگری نکرد جز این که زندگی آن


روسپی را زیر نظر بگیرد , هر مردی که وارد خانه می


شد , راهب ریگی بر ریگ های دیگر می گذاشت


.مدتی گذشت …


راهب دوباره روسپی را صدا زد و گفت : این کوه


سنگ را می بینی ؟ هر کدام از این سنگها نماینده


یکی از گناهان کبیره ای است که انجام داده ای , آن


هم بعد از هشدار من . دوباره می گویم : مراقب


اعمالت باش !


زن به لرزه افتاد , فهمید گناهانش چقدر انباشته


شده است . به خانه برگشت , اشک پشیمانی


ریخت و دعا کرد : پروردگارا, کی رحمت تو مرا از این


زندگی مشقت بار آزاد می کند ؟


خداوند دعایش را پذیرفت . همان روز , فرشته ی


مرگ ظاهر شد و جان او را گرفت . فرشته به دستور


خدا , از خیابان عبور کرد و جان راهب را هم گرفت و


با خود برد …


روح روسپی , بی درنگ به بهشت رفت . اما شیاطین


, روح راهب را به دوزخ بردند !


در راه , راهب دید که بر روسپی چه گذشته و شِکوه


کرد : خدایا , این عدالت توست ؟ من که تمام زندگی


ام را در فقر و اخلاص گذرانده ام , به دوزخ می روم و


آن روسپی که فقط گناه کرده , به بهشت می رود ؟!


یکی از فرشته ها پاسخ داد : ” تصمیمات خداوند


همواره عادلانه است . تو فکر می کردی که عشق


خدا فقط یعنی فضولی در رفتار دیگران . هنگامی که


تو قلبت را سرشار از گناه فضولی می کردی , این زن


روز وشب دعا می کرد . روح او , پس از گریستن ,


چنان سبک می شد که توانستیم او را تا بهشت بالا


ببریم . اما آن ریگ ها چنان روح تو را سنگین کرده


بودند که نتوانستیم تو را بالا ببریم !!!








����� ��� �� یکشنبه بیستم اردیبهشت 1388���� 10:11 بعد از ظهر ���� نازی|




دختر کم توقع برای ازدواج


همسر آينده ام.....!

مي تواني خوشحال باشي، چون من دختر كم توقعي هستم.:girl_sigh:


اگر مي گويم بايد تحصيلكرده باشي، فقط به خاطر اين است كه بتواني خيال كني بيشتر از من مي فهمي!

اگر مي گويم بايد خوش قيافه باشي، فقط به خاطر اين است كه همه با ديدن ما بگويند"داماد سر است!" و تو اعتماد به نفست هي بالاتر برود

اگر مي گويم بايد ماشين بزرگ و با تجهيزات كامل داشته باشي، فقط به اين خاطر است كه وقتي هر سال به مسافرت دور ايران مي رويم توي ماشين خودمان بخوابيم و بي خود پول هتل ندهيم


اگر از تو خانه مي خواهم، به خاطر اين است كه خود را در خانه اي به تو بسپارم كه تا آخر عمر در و ديوارآن، خاطره اش را برايم حفظ كنند و هرگوشه اش يادآور تو و آن شب باشد!

اگر عروسي آن چناني مي خواهم، فقط به خاطر اين است كه فرصتي به تو داده باشم تا بتواني به من نشان بدهي چقدر مرا دوست داري و چقدر منتظر شب عروسيمان بوده اي


اگر دوست دارم ويلاي اختصاصي كنار دريا داشته باشي، فقط به خاطر اين است كه از عشق بازي كنار دريا خوشم مي آيد... جلوي چشم همه هم كه نمي‌شود


اگر مي گويم هرسال برويم يك كشور را ببينيم، فقط به خاطر اين است كه سالها دلم مي خواست جواب اين سوال را بدانم كه آيا واقعا "به هركجا كه روي آسمان همين رنگ است"؟! اگر تو به من كمك نكني تا جواب سوالاتم را پيدا كنم، پس چه كسي كمكم كند؟

اگر از تو توقع ديگري ندارم، به خاطر اين است كه به تو ثابت كنم چقدر برايم عزيزي

و بالاخره..

اگر جهيزيه چنداني با خودم نمي آورم، فقط به خاطر اين است كه به من ثابت شود تو مرا بدون جهيزيه سنگين هم دوست داري و عشقمان فارغ از رنگ و رياي ماديات است

����� ��� �� جمعه یازدهم اردیبهشت 1388���� 7:52 قبل از ظهر ���� نازی|

آلبوم را ورق زدم این عکس آمد . یک دل خشک شده زیر خاک و یک دل شیدا روی خاک .برای هم می تپند .این جا گورستان سرباز های آمریکایی است .

حالا خودتان قضاوت کنید .من چه واژه ای پیدا کن

.

م و شعر این شیدایی ها را بنویسم ؟ باور کنید فقط شعر این شیدایی ها در نگاه ه ما می تواند سروده شود .اینجا جایی است که کلمات گنگ می شوند.


باورم کن ای عشق اول و آخر من ...دوست


دارم...تاریکی ها را از من گرفتی ...نور را بر زندگیم


پاشیدی ...از من دوری همیشه اما باز هم امید بودنی !


...ای امید زندگی من دوست دارم...عشق توست مثل


خون در رگهای من...یاد توست مثل نفس در ریه


هایم...اسم توست شنیدنی همیشه بر زبانم... ای


وجود من ای طلوع من ...ای اول وآخر من ای رویای


من...چگونه بگویم دوست دارم !!! باورم کن ای عشق


اول و آخر من ...دوست دارم...



����� ��� �� پنجشنبه دهم اردیبهشت 1388���� 7:7 قبل از ظهر ���� نازی|


DeSiGn By & GHaZaL